هر نقطه ى از ميناب و روستاهاى اطرافش داراى اسرار و رموزى هستند كه بندرت شناخته شده اند و اگر شناخته شده اند باور نشده مانده اند تا اينكه هر فردى از ما با چشم خودش آنها را از نزديک ببيند .
در انتهاى آباديهاى اطراف ميناب، روستايى هست به نام «بنضر» و در حاشيه آن آبادى كوچكى به نام «گرازى» كه در ميان ماسه بادى ها و هوى هوى بادى كه شاخه هاى پريشان نخلها را شانه مى كند و از ميان كپرهاى بوميان منطقه بايد بگذريم تا به گرازى برسيم. در اين محله شب معناى كامل خود را يافته يعنى ظلمت به معناى مطلقى كه در ذهن داشته باشيم . براى رسيدن به اين آبادى بايد از مقصد نامعلومى كه در اين برهوت و ظلمت در پيش است، دل هر فردى را به هراسان مى رساند. جاده اى نيست و مهتابى هم كه بلد راه باشد، تنها رطوبت نخلهاست كه از دور به مشام مى خورند و بوى آب و آبادى مى آورد. سقف آسمان كوتاه شده است و ستاره ها همچو گلهاى اطلسى سفيد كه در بهار ميناب مى شكفند، بر زمين سياه مى ريزند.
وقتى به گرازى مى رسيم، نور كم سويى از دور سوسو مى زند، اينجا خانه غلام مارگيرى، پيرمرد وارسته مينابى، معروف به «باباى زار» و مولودى خوان شاخص منطقه است. مردى با نهايت سخاوت ، شهامت ، و مهربان ، آرام . باور نمى كنيد كه ميان اين نخلستانهاى دوردست و كپرهاى پراكنده، پيرمردى زندگى مى كند كه در مهمترين فستيوال «موسيقى مقدس» در برلين آلمان به روى صحنه رفته و نظر همگان را نيز به خود جلب كرده است و صاحب تقديرنامه ها ى مختلف است .
غلام مارگيرى و حسن سماعى پسر او، راويان شاخص موسيقى زار، آيين درمان روانهاى پريشان هرمزگانند. هر دو دف يا «سماع» مى نوازند و نغمه هاى آيين زار را مى خوانند. در اين سرزمين باورى هست كه ارواح زندگان را باد و زار و جن مى توانند تسخير كنند؛ براى دفع اين شر، باباى زار مراسمى را برپا مى كند كه موسيقى نقشى اساسى در آن دارد...
مارگيرى و پسرش مولودى خوانان شاخص منطقه نيز محسوب مى شوند. در اعياد و تولد پيامبر اسلام، آنان مجريان و گردانندگان آيين مولودى خوانى هستند...
غلام مارگيرى در فضايى بسيار دورتر از روزمرگى ما نفس مى كشد، جادوى اساطير در خيال او آنچنان گسترش يافته و زندگى اش را فرا گرفته است كه وقتى همنشين و هم صحبتش مى شوى، به ناگاه در هواى اين خيال ناب تنفس خواهى كرد.
پيرمرد اسطوره را چنان روايت مى كند كه گويى در آن زيسته است: مى گويد سالها با ماه دف زده است، با باد دف زده است، با خاك دف زده است... او به اسطوره امكان حيات مى دهد، اما كسى نمى داند اين حيات از كجا توان مى گيرد.
اگر ما در برزخ هويت خويش آرزوى فردا را داريم و آلوده گذشته ايم، غلام از فردا رسته است و ديروز را در خيالش به امروز آورده است. او آخرين بازمانده از گذشته حقيقى ماست، گذشته اى كه به نماد و نشانه هاى ناب مزين بوده است.
او آخرين و كشيده ترين شعله است... غلام مارگيرى جزء برجسته ترين استادان موسيقى مقامى كشور است كه اجراهاى بسيارى را در اقصى نقاط ايران و كشورهاى خارجى داشته است.
و هم اكنون فيلم زندگى و هم هنر مارگيرى به صورت مستند ساخته مى شود كه از بين چند نفر از استادان و پيشكسوتان موسيقى مقامى كشور در ليست ساخت قرار داشتند كه در نهايت غلام مارگيرى انتخاب شد.

