نامش ایرج است فامیلش الهدادیانی و البته کمی مشکل حتی وقتی می خواستم فامیلی اش را بنویسم مجبور شد شناسنامه اش را نشان دهد . ایرج تنها ۲۸ سال دارد خوشحالی اش از این گفتگو در چشمان نسبتا درشتش کاملا پیدا بود بهانه گفتگو با ایرج ، چگونه باسواد شدن اوست ایرج تا کنون به مدرسه نرفته است اما در کمال تعجب هم می تواند بخواند و هم بنویسد وقتی یکی از دوستان این مساله را برایم تعریف کرد خیلی مایل شدم او را ببینم و با او گفتگو کنم و امروز به همین بهانه با او مشغول گفتگو هستم .

قبل از هر چیز نوشته ای به او می دهم و از او می خواهم آن را بخواند ایرج با نگاهی به آن نوشته شروع به خواندن می کند و البته چند جمله هم برایم می نویسد از او می خواهم موضوع با سواد شدنش را برایم توضیح دهد. ایرج آرام و شمرده شمرده صحبت می کند می گوید که اهل روستای کلوت در نزدیکی روستای زهوکی میناب است اما در آن سالها در جاسک زندگی می کردند و در روستایشان مدرسه ای وجود نداشت بچه های آن روستا برای رفتن به مدرسه باید به روستای دیگری می رفتند و به دلیل فقر شدید مالی شرایط رفتن به مدرسه برای ایرج کوچولو مهیا نبود و البته این از شوق ایرج به آموختن کم نکرده بود و او همواره این اشتیاق را با خود داشت و همسالان ایرج که از مدرسه برمی گشتند حروف خوانده شده را با او مرور می کردند لذت آموختن علم ، ایرج کوچولو را همپای دوستانش پیش می برد او که از آموختن هر حرف کوچک در پوست خود نمی گنجید تلاش خود را حتی بیشتر از دوستانش ادامه می داد و این شوق آکنده از لذت اکنون او را بدون رفتن به هیچ مدرسه ای با سواد کرده است.
اکنون ایرج ۲۸ ساله است و یک پسر شش ماهه دارد او می خواهد بهترین شرایط را برای علم آموزی فرزندش فراهم کند البته این جمله با آه بلندی همراه می کند او در حال حاضر شغلی ندارد و بیکار است وقتی علت را از او می پرسم می گوید ناراحتی دیسک کمر دارد و نمی تواند تن به هر کاری دهد.
ایرج اهل ذوق و هنر هم هست او اکثر سازهای کوبه ای را با مهارت می نوازد و همچنین شعر می گوید و چند بیت از آخرین سروده اش را برایمان می خواند.
بزرگترین آرزوی او درمان بیماری اش است او می خواهد برای درمان خود به شهرستان برود و با سلامتی بازگردد البته اگر توان مالی اش را داشته باشد. به چهره اش که نگاه می کنم غمی پنهان در چشمانش خانه کرده است.
