تبليغاتX
انبا مینو
 

نمی‌دانم چرا آسمان بخیل شده است ، نمی‌بارد . زمین سنگ‌دلی می‌كند ، نمی‌رویاند . ماه و خورشید ، چشم دیدن همدیگر را ندارند . خیابان‌ها پر از غول‌های آهنی شده‌اند . كوچه‌ها امن نیستند . مردم ، جمعه‌های خودشان را به چند خندة تلخ می‌فروشند . هیچ حادثه‌ای ذائقه‌ها را تغییر نمی‌دهد . مثل اینكه همه سنگ و چوب شده‌ایم . عجیب است !!! اذان ، رنگ پریده به خانه‌ها می‌آورد . نماز ، زمین‌گیر شده است . مهمان ٬ ناخوانده را می‌ماند كه سرزده ، بزم مردم را بر هم می‌زند . نپرس موریانه‌ها ، چه به روزگار خود آورده‌اند . از همه تلخ‌تر اینكه ، عصرهای جمعه ، دلم نمی‌گیرد ... نمی‌دانم وقتی این را می‌خوانی ، كجا ایستاده‌ای... هر جا هستی ، زودتر بیا از بس شما را ندیده‌ایم چشمانمان هرزه شده است بیم دارم اگر چندی دیگر بگذرد ، ندبه خوان‌ها ، پیرتر شوند آدم‌ها همه دیر باورند و زود رنج ، بهانه می‌گیرند و می‌گویند:

او نیز ما را فراموش كرده است....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سمیره در 88/05/15 و ساعت 13 |